به چهارراه خوش آمدید





Powered by WebGozar

بازدیدهای امروز:
بازدیدهای دیروز:
كل بازدیدها:
كل مطالب:
كل نظرات:
ایجاد صفحه: - ثانیه

  

بگیر این گل از من یادبودی                              که تنها لایق این گل تو بودی

فراوان آمدند این گل بگیرند                                ندادم چو عزیز من تو بودی



نوشته شده توسط علی نجفی در سه شنبه 15 تیر 1389 و ساعت 09:08 ق.ظ [+] | نظرات ()


خری آمد به سوی مادر خویش * بگفت مادر چرا رنجم دهی بیش

برو امشب برایم خواستگاری * اگر تو بچه ات را دوست داری

خر مادر بگفتا ای پسر جان * تو را من دوست دارم بهتر از جان

ز بین این همه خر های خوشگل * یکی را کن نشان چون نیست مشکل

خرک از شادمانی جفتکی زد * کمی عر عر نمود و پشتکی زد

بگفت مادر به قربان نگاهت * به قربان دو چشمان سیاهت

خر همسایه را عاشق شدم من * به زیبایی نباشد مثل او زن

بگفت مادر ، برو پالان به تن کن * برو اکنون بزرگان را خبر کن

به آداب و رسومات زمانه * شدند داخل به رسم عاقلانه

دو تا پالان خریدند پای عقدش * به افسار طلا با پول نقدش

خریداری نمودند یک طویله * همانطوری که رسم است در قبیله

خر عاقد کتاب خود گشایید * وصال عقد ایشان را نمایید

دوشیزه خر خانم آیا رضایی ؟ * به عقد این خر خوشتیپ در آیی ؟

یکی از حاضران گفتا به خنده * عروس خانوم به گل چیدن برفته

برای بار سوم خر پرسید * که خر خانم سرش یکباره جنبید

خران عر عر کنان شادی نمودند * به یونجه کام خود شیرین نمودند

به امید خوشی و شادمانی * برای این دو خر در زندگانی


خوشحال میشوم اگر من را با نظرات گرم خود همراهی نمایید



نوشته شده توسط علی نجفی در جمعه 15 شهریور 1387 و ساعت 02:09 ق.ظ [+] | نظرات ()

زیرِ این طاقِ کبود یکی بود یکی نبود

مرغ عشقی خسته بود که دلش شکسته بود

اون اسیرِ یه قفس ، شب و روزش بی نفس

همه ی آرزوهاش پر کشیده بود و بس

تا یه روز یه شاپرک ، نگاشو گوشه ای دوخت

چشش افتاد به قفس ، دلِ اون بدجوری سوخت

زود پرید روی درخت ، تو قفس سرک کشید

تو چشمِ اون مرغِ اسیر ، غمِ دلتنگی رو دید

دیگه طاقت نیاورد ، رفت تویِ قفس نشست

تا که از حرفهای مرغ ، شاپرک دلش شکست

شاپرک گفت: بی تا با هم دیگه پر بکشیم

بریم تا اون بالاها ، سوار ابرها بشیم

یک دفعه مرغ اسیر ، نگاهش بهاری شد

بارون از برق چشاش روی گونش جاری شد

شاپرک دلش گرفت وقتی اشک اونو دید

با خودش یه عهدی بست ، نفس سردی کشید

دیگه بعد از اون قفس ، رنگ تنهایی نداشت

توی دوستی ، شاپرک ذره ای کم نمی ذاشت



نوشته شده توسط علی نجفی در سه شنبه 5 شهریور 1387 و ساعت 11:08 ق.ظ [+] | نظرات ()